امیر حسین جان امیر حسین جان، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره
کوثر جان کوثر جان ، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره
فاطمه مهربونم فاطمه مهربونم ، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه سن داره

دستت رو به من بده امیرحسین. بیا بیا...

این زخم شهر را درمانی نیست...

هنوز باورم نمیشه چطورمیشه انقدر وقیح شد... پست پست... چطور میشه گدا صفت بود و بی عزت... توی اتوبوس امیرحسین داشت با یه بچه ای صحبت می کرد، حواسم گرم بچه ها بود... چقدر صمیمیانه و کودکانه بودند... خنده روی لبهایمان. امیرحسین داشت برای پسرک از نی نی اش تعریف می کرد. تکانهای اتوبوس اذیتم می کرد. نه نه پشت سرمان با یک دست چادرش و با دست دیگرش میله را محکم گرفته بود... رسیدیم ... مترو... دستم را بردم توی کیفم تا بلیط رو بردارم. خدااای من!!! کیفم نبود. گفتم مامان، کیفم نیست. نه نه داشت می گفت: آخه دخترم، چرا زیپ کیفت ات رو نبسته بودی؟؟؟ یه نگاهی به کیفش کرد... واااای من!!! چطور وقیحانه و با چه جراتی زیپ کیفش را باز کرده بودند و کیف پول مادرم...
27 دی 1391

عنوان ... چی بگم والله...

  یه روز هاجر خانم اومده بود اتاق ما. گرم صحبت بودیم. امیرحسین هی می رفت و می اومد... حواسش به حرفای ما بود.. .هاجر خانوم بیچاره، هی می گفت، دیگه باید برم. اومده بودیم جلوی در و بازم حرف می زدیم. اتاقشون رو به روی ماست. بازم می گفت، دارم می رم ولی... این دفعه دیگه امیرحسین درو باز کرد و تکیه داد به دیوار... گفتم چی کار می کنی امیرحسین؟؟؟ گفت، خاله مگه نمی خواستی بری ... درو باز کردم ... بیا برو دیگه... . واااای منو می گی، چقدر خجالت کشیدم. بیچاره هاجر خانوم!!! گفت: خوب بچه راست می گه دیگه. ...
24 دی 1391

دلتنگی...

شیرین نباتم، امیرحسین   بعضی وقتها مامانی، دلم خیلی می گیره، خسته می شوم از روزهای تکراری ... از ثانیه هایی که مدام تکرار می شوند... تکرار ...تکرار... هر چند هر روز من، با شما شیرین می شود، اما نمی دانم شده بارها و بارها از دیوارهای خوابگاه، از هوای دلگیر تهران ...حتی از شاخه های درختی که به زور خودش را چسبانده به شیشه پنجره ...خسته می شوم ... حتی صدای نوک زدن های یا کریم به پشت پنجره خوشحالم نمی کند... من هر روز دلتنگی ام را در در و دیوار دود گرفته اینجا می سابم، تا بلکه تکرارثانیه ها پیرم نکند... نمی دانم چرا امروز من ... عزیزکم مرا ببخش، من مادر مهربانی نبوده ام. بارها شده نگاه غضب ناکم را به پیشواز نگاه پر شورت آورده ام ... ...
17 دی 1391

زیبا و دوست داشتنی...

دوست داشتنی ترین لحظه های یک فرشته کوچولو، وقتیه که آروم و زیبا به خواب رفته... و قشنگترین رویاهاش رو با عروسکش تقسیم کرده. کاش من اون عروسک بودم و اون لحظه مال من بود. این اولین باری بود که امیرحسین من با عروسکش خوابیده بود. زیبا و دوست داشتنی. امیرحسین وقتی می خوابی، دلم خیلی برات تنگ میشه... فرشته شیطون بلای من... ...
3 دی 1391
1